روایت مرجان سی ساله از کنترلگری و شکاکی مادر، اختلافات و دعواهای زیاد والدین تا ازدواج و رابطه عاطفی موفق
میزبان : سامان دادمندیان
-------
اگر مایل هستید مهمان این پادکست باشید خلاصه ای از داستان زندگی خودتون رو به شکل ویس به پیج اینستاگرام آدمیزاد ارسال کنید :
------
اسپانسر این اپیزود: استودیو هوک
که محتوای خلاق برای کسب و کارها می کنند
نمونه کارها رو در پیج اینستاگرامشون ببینید
لیست موزیک های استفاده شده در این اپیزود
ابی - کوه یخ
نیما مسیحا - پروانگی
بمرانی - گذشتن و رفتن پیوسته
Pinkfloyd - Mother
Pinkfloyd - hey you
BRAND_USER
13 ساعت پیشدست خودشون نیست مریض هستن این آدمها
BRAND_USER
13 ساعت پیشدقیقا متاسفانه گفتنش تف سر بالاس.خصوصا با همسرت نباید از بدی خانوادت بگی هرچند ما همسر های خوبی داریم و سو استفاده گر نیستن
BRAND_USER
13 ساعت پیشولی خودم جونم میره واسه پسرم
BRAND_USER
13 ساعت پیشوای منم خانواده خانومم رو میبینم اوباش شاخ در میآوردم ولی بعد دیدم ما غیر نرمال بودیم،ما هر مشکلی پیش بیاد به تنها کسی که فکر نمیکنم پشتمه بابامه.
BRAND_USER
13 ساعت پیشمیدونی چرا بابات طرف مامانت بوده؟چون خودش هم توانایی مقابله با مامانت رو نداره.مثل بالای من .
BRAND_USER
13 ساعت پیشمن خونه مجردی گرفتم نزدیک خونه بابام،یک بار نیومد ببینه من وسیله ای دارم یا نه؟متکا،قاشق نمک دون,هیچ چیز نداشتم...یکبار نیومد خونم
BRAND_USER
13 ساعت پیشما الان هر چهارتامون بسیار موفقیم و همه مدارج عالی داریم و در راس کار هستیم،همه مدیر و رییس شدیم،چون باید روی پای خودمون وامیستادیم
BRAND_USER
13 ساعت پیشبیرونش مردم رو کشته توش خودمون رو ای کاش پدرم مفقود الاثر شده بود،اخه تو که میخوای ول کنی چرا به دنیا میاری
BRAND_USER
13 ساعت پیشبابام بعد از پانزده سال رفته بود خونه خواهرم لپ پسرش رو کشیده بود بهش گفته بود چطوری عمو،هم خنده داره هم گریه داره
BRAND_USER
13 ساعت پیشیه لیوان واسه خواهرم جهیزیه نخرید،،بابام واسه عروسی من مثل غریبه ها اومد سالن و شام خورد و رفت..روز عروسیم تا ظهر خودم تنها میوه میشستم
BRAND_USER
13 ساعت پیشیادمه من میرفتم ساختمون بقلی کارگری،بچه بودم خب..واسه پول تو جیبی..ظهر همه میرفتن خونه خودشون ناهار میخوردن،من پشت در بالکن غذام رو خانوم بابام میزاشت پشت پنجره مثل سگ میشستم رو زمین میخوردم چون وسواس بود و میگفت لباس هات کثیفن
BRAND_USER
13 ساعت پیشما چهار تا بچه ایم که هر چهارتامون رو بابام انداخت بیرون،بخاطر زنش بابام هیچ حسی به بچه هاش ندارن. حتی اسم نوه هایش رو نمیدونه خانومش هم وسواس و کنترل گر
BRAND_USER
13 ساعت پیشآنقدر طولانیه یک بار نوشتم پیامم ارسال نشد
BRAND_USER
13 ساعت پیشکاش میشد با هم آشنا بشیم تا برات تعریف کنم
BRAND_USER
13 ساعت پیشوای چقدر مثل مایی شما
روایت زنی حدودا پنجاه ساله از سه ازدواج نامو...
روایت دختری که در خانه ای پر از تنش ...
دختری که در ۲ سالگی پدرش برای همیشه ...
داستان فرزند آخر یک خانواده که در کو...
داستان زندگی کودکی که طلاق رو تجربه کرده و تنش ...
اپیزود ۱ - سیمین
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است